|
زندگی با ام اس و عقاید شخصی وتبادل نظر با دوستان جدید
|
|
|
|
||||
|
گفته بودم می خوام جمله رو درست بنویسم حتی اگه مجبور بشم پاکش کنم و از اول بنویسم.ولی تر جیح می دم اصلاحش کنم تا با پاک کردن چرک و نازک بشه یا پاره بشه. وسط جمله گیر کردم نمی توم تمومش کنم.نمی تونم تصمیم بگیرم با قرمز بنویسم یا مشکی؟اصلا با مداد بنویسم یا خودکار.خوب اگه با خودکار بنویسم دیگه حتی نمی شه پاکش کرد باید پارش کرد ریختش دور.... اگه با مداد بنویسم دووم نداره. دمده است.منم که هی دستم روی کلمات مالیده می شه صفحه ام کثیف می شه. اصلا نمی خوام بنویسم خیلی وقته نمی نویسم. همه دفتر خاطراتهام تنبونشون کنده شده.اولین دفتر خاطراتم یه جلد صورتی داشت که صفحاتش حاشیه ای مینیاتوری داشتند.توش شعر هم می گفتم .وقتی از دست فرشید خواهر زاده ام که فقط 7 ماه از من کوچکتر بود٬ ناراحت بودم توی اون می نوشتم سال 67 بود شعر هام درباب قداست قلم و مرگ بر صدام و خون شهیدان بود. شهید عاشق شهید عاشق رفتی پی شقایق میون بهشت نشستی منو تنها گذاشتی داداشم دفترمو می گرفت دستش اون یکی موزیک می زد بعد با صدای آهنگران اون ها را می خواندن و مسخره بازی در می آوردند. همیشه یه دفتر خاطرات داشتم که بی هراس توی آن می نوشتم و حتی برام مهم نبود که بقیه بخونندشون هرچند بیشتر توی تصورم این بود که کسی چنین کار زشتی را نمی کند. ولی بارها این کار زشت تکرار شد.دختر داییم در یک فرصت طلایی دفترم را تا ته خوند بعد همه جا گفت:خواب دیدم مریم تمام زندگیشو برام گفته توی یه پارک مه آلود ..... یک بار هم رزیتا هم اتاقیم همه دفترمو خوند و با حیله و نیرنگ بهم نزدیک شد داداشم یکی از دفتر خاطرات هام را کش رفت پریروز خواهر کوچکم زنگ زد گفت:دیشب یه رمان خوندم.خاطرات مریم خلاصه آخرین بار حسن دفتر خاطراتم را خوند و هر چی من توی دلتنگیهام نوشته بودم شد برام یه مدرک جرم.البته من دفترم را بالاسرم می زاشتم و میدادم او هم توش برام می نوشت گاهی هم براش می خوندم یه جورایی مجوز بهش داده بودم... دیگه توی هیچ دفتری نمی نوشتم تا با دنیای وب لاگ آشنا شدم .اینجا برام یه عالمه مخاطب مهربون بود که به درددلهام گوش می دادند.نوشته هام اگر با کمی پرده پوشی بود ولی تسکینی برای تنهاییم بود.چه بسیار زمانی که با دیده تر از شادیهایم گفتم و چه آن موقع که از شور و شادی دلتنگ می شدم.اینجا برایم مامنی بود برای پیداشدن. حالا این الاچیق تنهاییم هم امنیتش را ازدست داده است.اینجا هم باید برای نوشتن دردهایم یا بیان شادیهایم فیلتر بزنم.می دانم ننوشتن مرا دردمندتر خواهد کرد .می دانم غصه هایم قلمبه خواهد شد.حرفهایم فکرهایم گند خواهد زد از رکود. دوستانی یافتم که گوش آنها مامنی برای گفته های من خواهد بود. برای من جاوید خواهند بود.من قلبم را به تمام آنها لینک زده ام و خواهم خواندشان. خوب است که ایمیل هست برای حال و احوال کردن و سایه خنک اینترنت که مرا به همه جا می پیوندد. به امید دیدار موفق باشید دلم براتون تنگ می شه
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:34 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه لباس سفید با موج سورتی که به سرخابی می خوره دور یقه اش چین می خوره بعد کج می شه تا سر کمر بعد میاد پایین همش چین و واچین
روز ۵شنبه رفتم انجمن ام اس. سعید و ندا و هادی اونجا بودند .عکسهایی که سعید ظاهر کرده بود را دیدیم.چقدر خاطره های قشنگی چشمک زد!به خانم محسنی مسوول انجمن که عکس هارا نشون دادیم هر چی زن سر لختی کنار دریا بودن گفتیم اینا ام اسی های ترکیه هستند کمی قاتم!می فهمی؟حوصله ندارم .پاچه می گیرم!واسه جیغ ولیغ کردن و دعوا راه انداختن دنبال بهونه نمبگردم.از تو آستینم در میارم.هرحرکت اضافی و هر حرف کمی نا مربوط می تونه منو جری کنه!خلاصه حواستون به خودتون باشه!می خورمتوووووووون!
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 0:17 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوب دیروز هر کاری کردم نمی تونستم چشمام را باز بگذارم در اتاقم را قفل کردم تا ساعت ۱۱ ظهر خوابیدم.امروزصبح که با خش خش و ...حسن بیدار شدم نخوابیدم.نشستم ژای میز توالت یه کم بخودم ور رفتم بعد هم کمی رقصیدم.خوب شد حسابی خواب از سرم پید.آخه دیشب سرم قرقر می کرد معدم جیز ولیز می کرد کمرم وزوز می کرد دوباره سیمهام اتصالی کرده بود هی برق می گرفتم همه ارمغان ام اسه دیگه!
********************************************* برای ناصر زرافشان و اکبر گنجی تو دستانت چنین لرزان ولی دردل هنوز امید می رقصد من اما اینچنین عریان برای ردپاهای خونینت قدیس می سازم ولی قدیسها ٬ ا سطوره ها! این مرد نه کمان دارد نه زوری درتوان دارد نه آن مُهر خدایی نه اعجاز و افسانه نه خوفی زاهدانه او از جنس همان من های بی سامان نیش زد بر اندام گندالود مصلح های شب پرور آه نزدیک است تعفن سرزند از لاشه ءمردا ن ناباور
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 21:11 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
الان که سفر تموم شده از هیجان بیرون اومدم ویواش یواش قشنگی خاطراتم با زشتی اینجا چرک می شود به یک خستگی و خمودگی دچار شده ام که پایانی ندارد.یک احساس بیهودگی و ابطال به زمانم چنگ می زند.توجیهی برای انچه دیده ام وانچه می بینم ندارم.نمی توانم تفاوت مادرم رادراینجا با آن زن پیرتراز او در آن جابفهمم.مادرمن هنوز مانند دیروزش می شوید میروبد و سوراخ سمبه های دل ما را می گردد تا غصه هامون رو جمع کنه روی دلش بریزه تا دلمتان پاک وتمیز باشد مثل همان اتاقی که من بهم می ریختم و او می روفت. وحالا این زن را دیدم که ناخان های لاک زده دامن کوتاه ویک کفش پاشنه دار پوشیده موهایش سشوار کشیده اند کاری که مادرم هرگز نکرده است.ولی چرا راه دوری می روم مگر من می توان تفاوتم را با دختر او بیابم که حلا دنبال توجیه مادرها می گردم.خوب او در مملکتش مشروب سرو می شود ریس مجلسشان ابرو ریزی نمی کند که من سر سفرتون نمیام مگه اینکه نجاست نباشد.سرم درد می کند .این سر که مغزی پراز پلاک های ام اس را تحمل می کند تاب این درگیری هارا ندارد.عرضه نداری بیخیال شوی .خوب بگو به درک !به همان دلیل که به معین رای دادی .حالا هم این محدودیت ها را بپذیر.تو هم قبولش نداشتی ولی با این عقل ناقصت هی گفتی باید با امکانت موجود پیش برویم.حالا هم این امکانات موجود همین است .حجاب اجباری است باید موهایت را بپوشانی !برای تو چه فرقی می کند ؟تو که با بمب و موشک چشم گشودی اینم یه بمب دیگه!صدای آژیر قرمز را نشنیدی؟تو که آن را خوب می شناسی! صدایی که می شنوید آژیر قرمز می باشد اینم مثل همون بچگی هات دربدری داره !بازی قایم موشک داره!جر زنی داره!بازم: پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا موشن مثل خرگوشن هنوز عادت نکردی؟از مادرت یاد بیگر ببین چه مطیع و سربزیر می شوید و ... مگر یادت رفته وقتی هنوز 8سالت نبود دربدر مفاتیح الجنان شده بودی؟با زعفرون دعاهارا می نوشتی تا اجابت شوند.یادت رفته زور می زدی اشکی برای مظلومیت زینب بریزی تا یک دریا از گناهانت پاک شود؟کلاس دوم ابتدایی بودی که بلندترین مقنعه ممکن را برسر کردی!فخر می فروختی به همسن و سالانت که برای پوشاندن موهایشان تلاشی نمی کردند.روسری نداشتند مقنعه نداشتند و با تو غریبه بودند وقتی نماز می خواندی! حالا تو عصیان می کنی آنها سجده می کنند تو سرکش شده ای آنها نماز می گذارند.زیارت عاشورا همیشسه همراهشان است روسری سرشان است.صدقه می دهند.ولی باز هم با اندیشه تو غریبه اند.هنوز هم تو عجیبی!مثل همان روزها نمی فهمندت.خسته ام.یه جورایی از اینهمه تلاش برای پنهان کردن آشکارترین ها خسته ام.و بازهم نمی فهمند من دراین وادی پراز هراس ام اس از نشستنی که برخاستنی دران نباشد تن به قدمهای آهسته می دهم .بگذار آنها بدوند .تا آخر خطی که نقطه ای بیش نیست.هیچ مسابقه ای برای آن نیست که چه کسی زودتر نقطه آخر خط را می گذارد.مهم این است که جمله را درست بنویسیم.گاهی پاک کردن و از اول نوشتن گاهی هم پس و پیش کردن واژه ها باز هم جمله را تمام می کند.....
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:36 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اونقدر رویا زد تو در تا بیدار شدم.روی زمین توی اتاقم مانتورو برعکس پهن کرده بودم کیفم رو زیر سرم گذاشته بودم و خوابیدم.
خوب اگه بخوام از سفرم بگم باید از دیدهای مختلف به سفر نگاه کنم.نمی تونم فقط به اون به عنوان یک سفر یا یک خاطره نگاه کنم و تموم بشه بره!حضور بین دوستانی که هرکدوم رنگ و فرهنگ خاص خودشون را داشتند و کشوری که با فاصله کم دنیایی بسیار متفاوت با ما داشت برای من تجربه ای بی نظیر بود. اولین چیزی که برای ما عجیبا غریبا بود هزینه ای بود که باید برای دستشویی می پرداختیم. ولی دیگه این که روی دیوارهای آپارتمان بجای عکس انواع امام به روز شده و شهدا عکسهای بی ناموسی بود. ازهمه بد تر اینکه مانکن ها بی حجاب بودند و چشم و گوش هم داشتند! زنان و مردان بی غیرت بیش از آن بودند که بتوان درباره شان حرف زد! اونجا همه ملیونر بودند.ما هم نمردیم و ملیونر شدیم! هر یک سکه ملیون معادل ۶۶۰تومن ما بود.سعید در روز اول جو گرفته بودش و یه سکه به گدا داده بود.روز آخر سفر که هممون به گدایی افتاده بودیم هی سعید می گفت :من به گدا یه ملیون دادم حالا باید برای یه سنت دستومو به شما دراز کنم. ندااز هر موقعیتی برای اینکه اعلام کنه ام اسی هستیم استفاده می کردم.هر کس چیزی می پرسید ندا می گفت:ما ام اسی هستیم بعضا داد می زد:بچه های ام اسی!!!!!!!!!!!!!!!! به همه می گفت:که سعید سلول بنیادی تزریق کرده و اونو توی بی بی سی و سی ان ان نشون دادن .چطور شما نمی شناسین؟ آرش هم که از هر سوراخ سمبه ای فیلم گرفت.قراره اگه خواست تایتانیک ۲ را بسازه من نقش رز را بازی کنم. یه روز رفتیم فلورا یه روز دیگه مسجد های سوفیا و احمد شاه را دیدیم.می تونم بگم هر محله یه مسجد داشت ولی مسجد های اونا یه مناره داشتند .یه شب از طرف انجمن ام اس ترکیه به دبدنمون اومدند .دوتا خانم مسن و خیلی چاقالو بگذریم اون بابا پیره موقع دست دادن خیلی زور می زد.آنقدر دست خواهرم را فشار داد تا تیزی انگشترش دست آقا هه رو زخمی کرد... فاتح"فاتی" یکی از بچه های انجمن ام اس ترکیه بود که ندا از طریق چت با هاش آشنا شده بود.از ماربراین یا بقول سعید ماربرو برای دیدن ما اومده بود.تمام ده روز با ما بود و خیلی با محبت و مهربون بود.به من می گفت:مِرریم.خوشش میومد سر به سرم بذاره ولی چون زبون هم نمی فهمیدیم با شکلک و همدیگه رو اذیت می کردیم. ندا که به قد و هیکل من حسودی می کرد هی می گفت:عظیم الجثه ترین ام اسی.منم میوفتادم دنبالش.. تنها چیزی که نارا حتم می کنه اینه که الان توی ساکم ۵۰ هزار تومن کشف کردم که اونجا ندیده بودمشون .وگرنه می تونستم کلی آت و آشغال بخرم
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 23:21 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز این موقع توی استانبول ساعت ۷:۳۰ بود .من توی تخت غلط می زدم منتظر بودم دوباره ندا با قیافه خموده و صدای گرفته دربزنه و مثل هرروز بگه:مریم!این شوهرت روی درخت می خوابه کله صبح زنگ می زنه؟
بعدتوی رستوران هتل صبحانه خوردیم.روز آخر فهمیدیم دوربین مخفی کار گذاشتن. حوالی ساعت ۹ رفتیم اخرین لیره هارا خرج کنیم تا خیالمان تخت تخت باشد.البته نه این شکلی که الان زدم بیرون . خیلی حرفها خیلی خاطرات خیای نتیجه ها و خیلی از درددلها اینجا توی این این انگشتهاماسیده!تا حساب کتاب چه "بگویم ها "و" چه نگویم ها "رابکنم کمی وقت می خواهم. همین بس که انقدر که دلمان برای وطن پرکشیده بود صبح با پوشیدن رو پوش و مکملات حجاب و دیدن چهره خموده و قوز کرده مردم و شهری که خاک الود و بی نظم است حالم گرفته شد. از همین حالا دلم برای نیش همیشه باز ندا ٬تکه انداختن های سعید٬شیطنت های آرش٬ارددادنهای سارا٬نازکردنهای سونا و توضیحات کارشناسانه هادی تنگ شده ..... خوب اینجا توالت رایگان است آب هم تا دلمان بخواهد هست... باز هم خداراشکر.....
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 19:29 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوب بالاخره امشب حرکت می کنیم.البته من هنوز رضایت نامه کتبی از ناموسم ندارم. صبح بغض کرده بود.مثل بچه هایی که روز اول مدرسه شون بود بهونه می گرفت.موقع رفتن گفت:خوب من دارم می رم. دم در باهام دست دادورفت.همیشه موقع خداحافظی با یه بوسه تا شب بهم انرژی می داد.وقتی خواست درو ببنده گفتم:بیا!چرا بوسم نکردی نکبت؟ خندید .بوسم کرد.بدون اینکه نگام کنه رفت. از بس شنیدم که:والا خوب بهت اجازه داده تنهایی بری ترکیه خسته شدم. وهی یه دین بزرگ را به من یاد اوری می کنند.چند بار سعی کردن از زیر زبونم بکشن که من حسن را مجبور کردم رضایت داده یا نه؟ پریشب بهش گفتم.گفتم تو از ته دل راضی هستی من برم؟گفت:آره عزیزم.خوش بگذره. دوست داشتم یه بار بهم تذکر بده یا قولی قراری چیزی~ولی هیچی نمی گفت .نپرسید اونجا چی می پوشی؟واین برای من از هر چیزی مهم تر بود که انقدر اعتماد و اعتبار برام قایل هست که خیالش تخته! می بینم که به یه جاهایی می رسم.از خودم راضیم.هنوز هم انقدر سیاست و تدبیر دارم که به خودم و شعورم بنازم.مقایسه حسن با ۳سال پیش کمی غیر قابل تصوره. اوایل حتی باور نداشت این دختر دزفولی بتونه دو کورس ماشین سوار بشه تا از پیروزی بره میدون انقلاب کتاب بخره.یا بی دردسر از شرق تهران به غرب تهران بره! خوب هم دم من گرم هم عشق او! بهترینم! برای باور کردن من رنج کشیده ای.برای خلق من انگونه که می خواهی بیهوده فریاد کشیده ای!چه بی ثمر به هم وعده دادیم همان می شوم که تو می خواهی!یادمان رفته بود ما پیش ازین خلق شده بودیم .سرشتمان از منی بود که تویی نداشت.یادمان رفته بود سلولهای خاکستری مغز این چیزهارا از یاد نمی برندو با تلنگوری همه یادها طغیان میکند.ولی یاد گرفتیم برای با هم ماندمان وبرای اینکه هرروزمان بهترازدیروزباشد باید هردوباهم رشد کنیم.تو مرایاری دادی تا قد بکشم واکنون می بینم که تو مرا نگاه می کنی تا به من برسی.قبول کن که گاهی ناخواسته نور باغچه ام را کم کردی شاید نمی دانستی چقدر محتاق نورم برای جوانه زدنم!گاهی هم یادت می رفت خاک باغچه راعوض کنی !بی تجربه بودی .خوب می دانستم تا نیامدن من هیچ گلی را سایه نداده بودی!بعضی شبها بی خبر می شدی از شبپره های وحشی.خوب خوابت برده بود.برخی اوقات علف هرزهارا دوست تر می داشتی!سبزی آنها مجذوبت می کرد.بعد که رنگ باختگی مرا میدی براشفته میشدی!فریاد می زدی چرا چیزی نگفتی! ولی هروقت باران می آمد چتری برسرم می نهادی نا هدر نروم.همیشه در باران کنارم بودی.این را یادم نمی رود.هنوز هم گاهی کود نمی دهی.کرمها جانم را می خورند.ولی زود می فهمی.... ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ خوب حلال کنید!اگه احمدی نژاد رییس جمهور بشه من بر نمی گردم خدانگهداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 20:48 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نگاهش که می کردم فهمیده بود چقدر عصبانی هستم.چقدر دلگیرم.چقدر خسته ام چقدر دیر فهمیده ام که نمی فهمد.چقدر به او بها داده بودم تا بهتر بفهمد.بی هوده اورا در دنیای خودم راه داده ام او مثل یک موریانه روح مرا خورده است مثل یک جاسوس حرفهایم را دزدیده است مثل یک بازرس رد اتهامات مرا دنبال کرده است.اتهاماتم زیاد بود.در تمام حرفهایش تحقری را می شد دید که درین ده سال دنبال خودش کشیده است. تا امروز جبران کند.دوباره حالت شیری را گرفتم که اماده غرش است.یاد موش شدنهایم مرا وحشی تر می کرد.یاد ان ترس ها یم از گربه هاو دزدیهای کوچکم از دنیای بزرگ. برای هیئت منصفه جای تردیدی نبود که من مقصرم.من متهم ردیف اول هستم.من یک جانی یک حیوان وحشی که کودکم را بخاطر اینکه لباسش را کیف کرده بود داغ کرده بودم.دستش را پنهان می کرد و لی چشمان هیئت منصفه بی انصافانه اورا می پایید. قاضی پرسید:پدرسگ جنده من کی دست روی تو بلند کردم که تو اینجور بچه را داغ کردی؟ من جوابی ندادم. دوباره پرسید:برو گم شو از خونه من.پتیاره !رو کرد به پدر بچه و گفت:حق نداری توی خونه راهش بدی!توی خیابون بره بخوابه مادری که اینقدر نفهمه. وکیلم با وحشتی تکراری گفت:خوب عصبانی شده.دیگه چنین کاری نمی کنه! قاضی صدایش رابلندتر کرد گفت:زنیکه جنده تو حرف نزن.هرچی می کشم از دست توست.تو مادرشونی باید بهشون یاد بدی نه من!وقتی می گفتم نزار هر جا برن نزار با این دخترای جنده داداشت بگردن گفتی اشکال نداره جوونن.بیا .تحویل بگیر.اون دختر برادرت گندش با عاشق قدیمیش بعداز دو بچه درومد.این دختر هم حتما سرو گوشش جنبیده وگرنه اینقدر شوهر و بچه اش را عذاب نمی داد.بچه با بغض کودکانه ای چشمانش را به زمین دوخته بود.سعی می کرد چیزی نفهمد ازینکه پدرش راز اورا فاش کرده بود دلگیر وبد ازینکه مادرش بیثدفاع مانده بود غمگین تر. پدر بچه ام در نشاطی غمگینانه از پیروزیش غمگین بود اینکه همسرش در مظان اتهاماتی سنگین بود مردانگیش می لرزید. اول به شلختگیم بهانه می گرفت بعد هیکلم را مسخره می کرد کارش این شده بود خواهرم را که لاغر شده بود به رخم بکشد.اگر کمی خسته بودم و توانی برای عشقبازی نداشتم یک هفته قهر می کرد.شرت و سوتین تازه ای را خریده بودم به گمانم خوشش نیامد چون اصلا توجهی نکرد مثل همیشه کارش را کرد و رو برگرداند. یکبار هم گفت:همه چیزت خوبه فقط حقوقت کمه!بد جوری بغضم گرفت.گفتم :تو توی عمرت پدرت ماشی نداشت حالا پرایدداری.از توی اون شهر بی امکانات گرم ولعنتی داری توی یه منطقه خوب توی تهران زندگی می کنی.من چی از خواهرات کم دارم اون بعداز 15 سال هنوز دستشوییشون در نداره اون خواهرت باید ترشی بندازه تا خرجشون در بیاد.اینجا هم که ساعت 2 میای خونه.انتقالیتو برات جور کردم بجه ات داره بهترین کلاس زبان می ره.خواهرم هم داره خرجشو میده! خواهرت ماهی چقدردرمیاره؟ متغیره !بین 2تا3 میلیون تومن خ.ش به حال احمد شوهرش.حال می کنه. این چه حرفیه؟ادم باید احساس خوشبختی بکنه.هی درگیرن هی دنبال پولن هی بچه هاشون مریضن هی خستن اونقدر هم ریختن تو دست و بال بچه ها که هیچی به چشمشون نمیاد و همیشه طلب کارن. بس کن کمی عاقل باش! خوب ازین همه درامد کمی بیشتر به ما کمک کنه!چی می شه؟من خیلی برام سخته ماهی 200هزار تومن اجاره بدم.اونجا خرجمون کم بود خونه مفتی داشتیم منت کسی هم سرمون نبود .باید برگردیم. این بهترین روشی بود که برای اینکه باز هم از من باج بگیرد بکار ببرد.میدانست برگشتن به او ویرانه سرای جنگ زده توی غریبی برام غیر ممکن بود.این ده سالی که دوراز مادر بودمفشارهای روحی زیادی تحمل کرده بود.قلبم هم جدیدا دوباره عمل شد به نزدیکی به مادر نیاز داشتم. خواهرم شاید 18 سالش هم نباشه گفت:تو چرا از خودت دفاع می کنی؟اگه دوست داره بهتر زندگی کنه بیشتر کارکنه تو چرا داری خودتو تو جیه می کنی یابا زنان دیگه مقایسه می کنی بدبخت بزن تو سرش بگو عرضه نداری بگو ساعت 2 چرا میای خونه برو مسافر کشی به کلاسش نمی خوره خوبه باباش نونوا بود خودش رفته سربازی که ماهی 2تومن بهش بدن.حالا به کلاسش نمی خوره چه حرفا! سوگل از حرفهای من با خاله هاش عصبی می شد می دانست بعدش اونه که یه کتک می خوره. مامانم مثل همیشه صبوری و توکل را راه حل خوبی می دانست من که خسته از صبوری دلتنگ از توکل بودم دلم برای روزهایی که شیر بودم می سوخت.ولی تن نحیف سوگل در نبرد شیر و کفتار له می شد هم من می باختم هم سوگل هم پدری که به حقوق من نیاز داشت. این بار نه مثل همیشه فریاد بود برای اعلام جنگ نه اشکی بود برای ترحم نه سکوتی بور برای حفظ آرامش. این بار زهرخندی بود به معنای رهایی من اسارت تو . گفتم :می روم سوگل هم مال من!مهریه مال تو جهیزیه مال من.زمین مال تو مغازه مال من.ماشین مال تو.فقط سوگل مال من لبهایش لرزید تنش هم .سکوتی برای یک تصمیم و اشکی برای تسلیم.رفتنم راب اور نداشت ماندنم را بیشتر باور کرده بود. خندید.شوخی می کنی؟لوس نشو! نه جدی تراز همیشه اماده رفتنم از قهرهای مستمرت خسته شدم.از بهانه هایت سر لاغری ندا و چشمهای لیلا .از اینکه راضیت نمی کنم.خسته ام از اینکه سوگل پرپر می شود خسته ام.منو واسه پول می خواستی مادرت گفت زنش بایید کاررسمی داشته باشه.از همون موقع که برای داداش بیکارت دنبال زن تحصیل کرده و کارمند رسمی می گشتید حالم ازتون بهم خورد.هی بیشتر می فهمم کجای کارم! آره خیلی خستم.نه از گشنگی می میرم نه از بیشوهری! :بابابات می خوای زندگی کنی؟چقدر هم تحویلت می گیره. بله از یه پیرمرد 70ساله بیسواد انتظاری ندارم ولی از تو که پدر سوگلی تحصیل کرده ای 34 سالت بیشترنیست ولی ... شب دوباره همون قصه همیشگی بود همون نوازشی که حالم رو بهم می زد . فقط خنده سوگل بود که منو نگه میداشت یا وحشت از پدر یا ترحم به مادر که با رفتن من تئوریهایش به هم می ریخت. صبح ساعت 5 بیدارشو صبحانه نیمرو می خوام.چایی تازه دم باشه ناهار هم برام اماده کن دیر میام خونه یه قرار دارم نپرس با کی؟خوب آفرین عزیزم دیگه ازین حرفا نزنی!باشه !تو که می دونی چقدر می خوامت.آره خیلی می خوامت.خیلی زیاد.... ****************************************************** داستان زندگی یکی ازدوستام بود دوستای خیلی نزدیک.منوازنظراتتون بی نصیب نکنید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 23:47 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی دلم گرفت.خیلی وقت است خودم را از سیاست کنار کشیده بودم برای اینکه آرامش داشته باشم بدون استرس زندگی کنم.ولی این بار با همه بی تفاوتی هایم نمی توان تلاش ۸ سال پیش و طعم شیرین پیروزیم را براحتی به نیش خند دشمنم بسپارم.نمی توانم بگویم.همینه! آنانی که بخاطر تیپ خاتمی به اورای دادند دیروزبه قالیباف رای دادند.
آنانی که از لج نظام به خاتمی رای دادند اصلا رای ندادند . انان که برای سادگی و مردمی بودن خاتمی رای دادند دیروز به احمدی نژادرای دادند. انان که برای سیاستش به اورای دادند دیروز به هاشمی رای دادند. انان که برای اندیشه اش به اورای دادند به معین رای دادند خیلی غم انگیزاست که از ۲۲میلیون رای ۴سال پیش کمتراز یک چهارم آنها برای اندیشه اصلاحات به خاتمی رای دادند. دیگر نذر و نیاز کاری از پیش نمی برد.وطندوستی ما هم راه به جایی نخواهد برد.ما می مانیم با جوی آبی که می رود مارا هم با خود خواهد برد وتنی خسته و کوفته از طوفان و سیل که نای آن ندارد نا خلاف جهت آب حرکت کند.مگر اینکه قایقی بیابیم و بادی وزان که یاریمان دهد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 21:57 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بین نوشتن یک مطلب با مزه و یک مطلب غم انگیز موندم .ولی امروز که شنبه است شاید بهتره یه مطلب بنویسم که انرزی بده . علی خواهر زاده کوچک من است .امسال برای مصاحبه چند مدرسه رفته است .در مصاحبه علمی همیشه موفق است ولی از لحاظ شیطنت و تخسی خیلی .... یه پسر بچه گرد و قلمبه با دهنی گشاد و شکم آویزون.چشمهای ریز لپهای قرمز.دوتا دندون جلو در یک درگیری با داداشش شکسته.این پسر بچه که کمی زشته خیلی خوردنی است و با اون دهن گشادش حرفهایی می زنه که به عقل جن هم نمی رسه. هفته پیش برای مصاحبه به مدرسه می ره " آقای مصاحبه کننده می پرسیه:رییس خونه شما کیه؟ علی:بابام _:بعداز بابات؟ علی:من و داداشم. _: _اشاره می کنه به خواهرم که مامان علی است_ پس این خانم چی کا ره است؟ علی:کارامون رو می کنه.غذا می پزه.لباسهامون می شوره
توجه:خواهر من متخصص زنان و فوق تخصص زایمانهای خطرناک داره عضو هیئت علمی دانشگاه تهران است. این علی آقا عاشق لپ است.مخصوصا لپ های قلمبه مامانش.یه روز که داشت لپ های مامانش را لیس می زد گفت:مامان من کی می تونم با تو عروسی کنم؟ مامان:من بابات عروسی کردم .عزیزم. علی :پس باباکی میمیره که من با تو عروسی کنم؟ خلاصه از همین جا می شه دیدگاه اورا نسبت به زن دید. در عوض محمد داداشش کلاس دوم است و معتقده که زن نباید کارکنه و خسته بشه وفقط باید بچه بیاره.مرد باید لباسهارو اتو کنه و زن را به پارک و گردش ببره تا زن برای او چایی بریزه.باید استراحت کنه . تا وقتی مرد تلویزیون می بینه زن اذیت نشه وقتی باباش بهش تذکرداد که خیلی سخنرانی می کنی گفت:خوب اینا تحولات و تفکرات ذهنی من هستند اگه نگم ممکنه بصورت زشتی بروز کنند. خوب این هارا گفتم تا بدونید که باید برای تامین شخصیت زن از بچگی اقدام کرد واگر مادر ها کمی بیشتر زحمت می کشیدند تا بجای اینکه از ایثار خودشان به عنوان پتکی بر سر عروسهای ناز پرورده استفاده کنند زحمت و ظلمی را که بر آنها رفته بود را به زشتی یاد می کردند و اخلاق صحیح همسرداری رایاد می دادند کار ما زنها خیلی را حتتر می شد . لازم نبود سالهای اولمان را به تبیین اصول اولیه انسانی و حقوق زن بپردازیم. و فقط خدا می داند چند زن تسلیم می شوند از مبارزه دست می کشند؟ و چند زن با طلاق ترک مبارزه می کنند؟ و چندتا پیروز ولی خسته ادامه می دهند ...... دوست ندارم از انتخابات حرف بزنم همه به قدر بیش از کافی شنیده اندولی دارم استرس می کشم چون برای خودم وایرانی که دوستش دارم خیلی نگرانم.خیلی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 21:1 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||